آسمان سربی رنگ..من درون نفس سرد اتاقم دلتنگ
من گرفتار سنگینی سکوتی هستم..که گویا قبل از هرفریادی لازم است
آرشیو
موضوع بندی
پنج‌شنبه 11 اسفند 1384
به مناسبت شب عید...
یاد دارم یک غروبی سرد سرد

می گذشت از کوچه ی ما دورگرد

دور گردم دار قالی می خرم

دست دوم جنس عالی می خرم

کوزه و ظرف سفالی می خرم

گر نداری شیشه خالی می خرم

اشک در چشمان بابا حلقه بست

ناگهان آهی زد و بغضش شکست

اول سال است و نان در سفره نیست

ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟

سوختم دیدم که بابا پیر بود

بد تر از او خواهرم دلگیر بود

بوی نان تازه هوش از ما ربود

اتفاقا مادرم هم روزه بود

صورتش دیدم که لک بر داشته

دست خوش رنگش ترک برداشته

باز هم بانگ درشت پیر مرد

پرده ی اندیشه ام را پاره کرد

دور گردم دار قالی می خرم

دست دوم جنس عالی می خرم

کوزه و ظرف سفالی می خرم

گر نداری شیشه خالی می خرم

خواهرم بی روسری بیرون پرید

آی آقا سفره خالی می خرید؟

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 146514
شبکه حسگر بی سیم


خونه ی قبلی من

عناوین آخرین یادداشت ها گابریل گارسیا مارکز : زنان حامیان ونظم دهندگان هستى اند.
MY ID : big_hackerism@yahoo.com